تبليغاتX
                           
دامن پاک فرشته ها

دامن پاک فرشته ها
گروه فرهنگی نسل جوان
تک تیر اندازان نسل جوان
[ پنجشنبه 21 مهر1390 ] [ 6:14 ] [ عطش ]

مادر شهید

گم کرده‌ام! عزیزم را؛ امیدم را؛ آرامش زندگی‌ام را؛ به‌دنبالش می‌گردم نه برای بازگشت به خانه، نه برای زندگی دوباره در محبس کاشانه، نه می‌خواهم بیاید، می‌خواهم بیاید تا دوباره آهنگ عاشقانه شهادت را در گوشش زمزمه کنم، می‌خواهم بیاید تا یک‌بار دیگر تسمه تفنگ را بر دوشش افکنم.

می‌خواهم بیاید تا کوله‌بارش را از هدایای مادران شهدا برای تقدیم به آستان مولایش حسین (علیه‌السلام) پر نماید، می‌خواهم بیاید تا بار دیگر نوای دل‌انگیز چکمه‌هایش بر آسفالت سرد کوچه، سرود ایثار و جانبازی را به‌سوی عرش خدا به ارمغان برد. می‌خواهم بیاید تا بار دیگر نوار سرخ‌رنگ لبیک یا خمینی را با دست‌های چروکیده‌ام بر پیشانی‌اش ببندم، می‌خواهم بیاید تا دامنی از یاس سفید همراه با آوای «فالله خیر حافظا» را بدرقه راهش نمایم.

فرزندم گم‌گشته‌ام کربلا در انتظار؛ راهیان کربلا به پیش با گام‌هایی استوار، کبوتران سفید حرم چشم به راه عاشقان کفن‌پوش خمینی‌اند؛ بیا زودتر بیا برادرانت را همراهی کن. بیا و پرچم پرافتخار پیروزی را بر دوش‌گیر و تکبیرگویان تا حرم بزرگ آن آموزگاران مکتب شهادت رهرو باش با رشادت‌هایت تلألو خون تارک مولایمان علی را با اهتزاز پرچم خونین کربلای ایران به قبه آسمان سایش به ملکوتیان نشان ده و به آنان بگو که ما به عهد خود وفا کردیم وفا کردیم و به ندای هزار و چهارصد ساله پیشوایمان لبیک گفتیم که فریاد زد: «هل من ناصر ینصرنی». بگو که ناصر حسینی و فدایی راه فرزندش امام خمینی هستی عزیزم.

گم‌گشته‌ام اگر بیایی چلچراغ قلبم را به دستت می‌سپارم تا پیشاپیش مقدم عزیزان این دیار را که راهی کعبه عشق خود، نینوای حسین هستند، نورافشانی کنی و بر بلندای گنبد پرچمدار کربلا حضرت ابوالفضل سرود فجر و پیروزی را به گوش جهانیان برسانی. آن روز نزدیک است.

[ یکشنبه 9 بهمن1390 ] [ 22:54 ] [ عطش ]

خبرگزاری فارس: شهیدی که نشانی مزارش را برای مادرش نوشتچند روز مانده بود که برود جبهه به او گفتم: پسرم بیا ازدواج کن، من می خواهم که نشانی خانه ات را داشته باشم، چادرم را بندازم روی سرم، بیایم در خانه ات، در بزنم. 

ما جنگ را بیشتر از زبان رزمندگان شنیده ایم، حماسه دلپذیری دارند مادارن شهدا که کمتر به آن پرداخته شده است.
خانم زهرا مستمند نیازمند، مادر «شهید اردشیر رحمانی» فرمانده گردان ضد زره «لشکر 25 کربلا» نیز یکی از شیر زنانی است که در مورد فرزند شهیدش می گوید:

روز تولد اردشیر در منزل تنها بودم، روز 26 بهمن سال 1340 اردشیر  به دنیا آمد، از همان دوران کودکی، حسی عجیبی به اردشیر داشتم، اما قادر به بیان کیفیات روحی خود نیستم.


بقیه در ادامه مطلب ...
[ دوشنبه 3 بهمن1390 ] [ 17:57 ] [ عطش ]
مادر آقا مصطفی تنها یک نمونه از بانوان این آب و خاک است، سلسه‌ی مادران عاشورایی ادامه دارد

جلوی در اصلی دانشگاه تهران منتظر بودیم شهید را بیاورند، هر کس به کاری مشغول بود، عکاس‌ها عکس می‌گرفتند، مرد جوانی پوستر شهید را بین مردم توزیع می‌کرد، مردم تک، تک، دونفر، دو نفر و گروهی منتظر بودند، خانم محجبه‌ی مسنی توجهم را جلب کرد، به میله‌ای تیکه داده بود واشک می ریخت، فکرکردم مادر شهید روشن است، کمی اطرافش چرخیدم، طولی نکشید که از شواهد و قرائن فهمیدم اشتباه کرده‌ام، زن مسن محجبه مادر شهید روشن و یا شهید دیگری نبود، او فقط مادر بود…

نمازگزازان شهید را روی دست آوردند، جمعیت منتظر، به استقبال شهید رفتند، مردها زیر تابوت را گرفته بودند و زن‌ها کمی دورتر، حالا دیگر پیدا کردن مادر شهید کار سخت‌تری شده بود، همه‌ی مادرها بهشان می‌آمد مادر شهید باشند.

ماشینی که برای حمل شهید آماده شده بود حریف مردم نشد، دست خالی در بین مردم می‌راند، و منبری شده بود برای نماینده‌ی دانشجویان و آقای مداح و چند نفردیگر، شهید روی دست مردم رفت تا رسید به میدان انقلاب، میدان جای خوبی بود برای جمع شدن و حرف زدن راجع به آرمان‌های شهید، کسانی آمدند و چیزهایی گفتند و  مردم هم با شعارهایشان تایید کردند.

از لا‌به لای جمعیت، سخن‌گو و مداح را نمی‌دیدم فقط صدایشان را می‌شنیدم و همین برایم کافی بود، صدا در میان شعارها اعلام کرد تا دقاقیقی دیگر در خدمت مادر شهید روشن خواهیم بود، قدم را بلند کردم، روی نوک پنجه و چنتا پرش برای دیدن مادر شهید، از بین جمعیت، که همه با شور خاصی شعار گویان دست‌هایشان را در هوا تکان می‌دادند خانم نه چندان مسنی را دیدم که رو گرفته بود و بالای ماشین حمل شهید ایستاده بود، مادر شهید بلند گو را گرفت، اگر از من بپرسید برایتان می‌گویم که مادر شهید صدایش آنقدر بلند بود که احتیاجی به بلند گو نداشت.

مادر شهید ابتدا از مردم تشکر کرد و سپس از مقام معظم رهبری که پیامشان تسلی بخش دل داغ‌دیده‌ی ایشان و پدر و همسر شهید بوده است، بعد با صدایی بلندتر از صدای بلندگوها فریاد زد، خدایا این قربانی را از ما بپذیر، صدایش در میدان می‌پیچید، به ساختمان‌ها می‌خورد و برمی‌گشت.

دوباره فریاد زد، اعلام می‌کنم پسر شهیدم با هیچ  گروهی نبوده است، تنها و تنها پیرو ولایت بوده است و بس.مردم، بدون اینکه کسی اعلام کند، تکبیر گفتند.

مادر شهید یک بار دیگر غرید، مصطفی پیرو خط امام (ره)، رهبری و به دنبال منافع کشور بود و تا مصطفی‌ها در کشور ما هستند به این کشور آسیبی نمی‌رسد. همه، مرد و زن مشت‌هایشان به هوابلند شد، حسین حسین شعار ماست، شهادت افتخار ماست.

مادر مصطفی شعارها را قطع کرد و گفت: آنهایی که مصطفی را نه تنها از خانواده‌اش بلکه از ملت ایران گرفته اند، بدانند از امشب خواب راحت نخواهند داشت تا مردم انتقام این ترور را از آنها بگیرند. مشت‌ها دوباره بلند شد، می‌کشم، می‌کشم آنکه برادرم کشت.

کاش صدای من هم به بلندی صدای مادر شهید بود، آنوقت می‌غریدم و می‌گفتم، همگان بدانند، مادر آقا مصطفی تنها یک نمونه از بانوان این آب و خاک است، سلسه‌ی مادران عاشورایی ادامه دارد.

فاطمه علوی یگانه


[ چهارشنبه 28 دی1390 ] [ 0:53 ] [ عطش ]

گفتگویی با خانم فاطمه سیلاخوری مادر خلبان شهید ، احمد کشوری

15 آذرماه سالروز شهادت سیمرغ خونین بال آسمانها شهید احمد کشوری است. همه ما و حتی فرزندانمان نام کشوری و شیرودی را پس از تماشای سریال سیمرغ فراموش نخواهیم کرد. دو یار و دو همراهی که در دفاع از اسلام و میهن اسلامی از جان خود نیز فروگذار نکردند.

باخبر شدیم که مادر شهید کشوری در سالروز تأسیس جهاد سازندگی که همه ساله عشایر و روستاییان نمونه انتخاب می شوند، به عنوان مرغدار نمونه گوشتی انتخاب و در مراسمی به این مناسبت از ایشان و سایر نمونه ها تقدیر شد. همچنین در ماههای آخر کار سردار سازندگی و رئیس جمهور پیشین جناب آقای رفسنجانی تمثال ایشان که توسط گروهی از روستاییان بافته شده بود توسط خانم فاطمه سیلاخوری مادر شهید کشوری به مقام محترم ریاست جمهوری تقدیم شد. فرصت را غنیمت شمردیم و گفتگوی کوتاهی را با ایشان به انجام رساندیم.

خانم سیلاخوری، ضمن تشکر از شما،

لطفا از زمان تولد فرزند شهیدتان برای ما بگویید و چطور شد که از همان اوان کودکی با اسلام و قرآن آشنا شد؟

با سلام و درود به مقام معظم رهبری و ارواح پاک شهدا. پیش از پاسخ به این سؤال لازم است کمی در مورد پدربزرگ و مادربزرگ احمد بگویم. یعنی پدر و مادر خودم. پدرم ما را خداترس بارآورده بود و مادرم نیز خیلی پرهیزگار بود و با کمک آنها بود که قرآن و اسلام در قلب من و در تار و پود من جای گرفت. احمد فرزند اول من بود. وقتی که او را باردار شدم از خدا خواستم خدایا این بچه را از من نگیر. چون سابقه مرگ نوزاد در فامیل بود. ایام بارداری ام را با پرهیزگاری تمام کردم و وقتی که احمد به دنیا آمد همه متعجب شدند، صورت او از رستنگاه مو تا زیر چانه در پرده نورانی بود. ماما بچه را که دید با صلوات او را در بغل مادرم گذاشت. احمد 4 ماهه که شد مکررا مریض می شد تا اینکه در منزل پدرم شب خواب دیدم حضرت علی(ع)، امام حسین(ع) و امام رضا(ع) را که هر یک با لباسهای بسیار پاکیزه و صورتی نورانی با هم صحبت می کردند. امام رضا(ع) رو به من کرد و دست را بر سینه خود گذاشت و به من فرمود: خودم ضامن احمد هستم. یعنی هر طوری که شد، مریض شد و یا حادثه ای برایش پیش آمد.

کشوری، شیرودی و سهیلیان با هم هم قسم شده بودند و اول

سهیلیان شهید شد، 40 روز بعد، یعنی 15 آذر، کشوری و 5 ماه بعد هم شیرودی به شهادت رسید.

یکی دیگر از امامان نیز فرمود: احمد 27 سال بیشتر عمر نمی کند.

احمد تا 14 سالگی چندین بار مریض شد و یا زمین می خورد اما من او را به امام رضا(ع) سپرده بودم. تا اینکه با نقاشی کشیدن، مبارزه خود را با رژیم آغاز کرد. هر چه بزرگتر می شد دوست داشت به خداوند بیشتر نزدیک شود. احمد علاوه بر نقاشی، در کشتی، شنا، کاردستی و دروس دبیرستانی اش همواره موفق بود.

از تحصیل وی در دانشگاه و رسیدن به

درجه خلبانی بگویید؟

احمد در سن 16 سالگی با دختردایی اش نامزد شد و چند سال بعد بود که در رشته خلبانی قبول شد. احمد در تحصیل نیز نبوغ خاصی از خود نشان داد. آن موقع که کرمانشاه بود یک استاد دانشگاه بود که می گفت: متعجبم از رفتار احمد با خانمش. احمد دوران دانشگاه را با نمرات عالی به پایان رساند و از همان موقع تمام تلاشش برای مبارزه با نظام طاغوت بود.

لطفا برای خوانندگان ما بگویید شهید

کشوری چه دیدی نسبت به زنان داشت، بخصوص به خواهران خود و نسبت به همسرش؟

احمد 5 خواهر و 5 برادر دارد و نسبت به آنها خیلی مهربان بود. همیشه می گفت زن با رعایت حجاب و عفت باید در جامعه حضور یابد. مراسم ازدواجش هم که قبل از انقلاب بود ساده بود. بدون لهو و لعب عروسیهای قبل از انقلاب. نسبت به همسرش خیلی مهربان بود. با او صادقانه برخورد می کرد و روی شیردادن به بچه خیلی حساس بود. احمد دوست داشت همسرش در کلاسهای مختلف شرکت کند. بچه را نگه می داشت و با او بازی می کرد تا همسرش به کلاس برود. همیشه می گفت: من دوست دارم یک خانم در خانه موفق باشد و در عین حال با حفظ حجاب و عفت در جامعه هم حضور داشته باشد. همسرش فعالیتهای قرآنی داشت و کلاس اسلام شناسی برای دوستانش گذاشته بود.

احمد همیشه می گفت: من دوست دارم زنان ما شیرزن باشند. حتی یکی از زنان افسر، زمانی که با من برخورد کرد به من گفت: شما باید به فرزندت افتخار کنی که ما 30 زن افسر و خلبان و پرسنل از ابهت ایشان باحجاب شدیم.

خانم سیلاخوری، لطفا از زمان شهادت

ایشان بگویید که شما و خانواده ایشان در چه حالی بودند و الآن چه می کنند؟

احمد یک ماه قبل از شهادتش از تمام برادرهایش عکس گرفت و به پدرش گفت: من دیگر شما را نمی بینم. حتی خانمش را هم با خود به کرمانشاه برد و به او گفت: بیا آخر عمری پهلوی من باش. با توجه به اینکه احمد 4، 5 بار مورد سوءقصد قرار گرفته بود و خودم نیز چند بار خواب دیده بودم که شهید شده است شهادتش برای ما محرز بود. هنگام شهادت او، دخترش سه ساله و پسرش سه ماهه بود و در حال حاضر نیز دخترش سال اول رشته علوم تربیتی و پسرش نیز محصل دبیرستانی است.

خبر شهادت او را که شنیدید چه کردید؟

چون ما آمادگی داشتیم و برای ما طبیعی بود، روحیه خودمان را خیلی حفظ کردیم و این برای مردم خیلی عجیب بود، چون تا به حال چنین چیزی ندیده بودند. البته همه می گفتند کشوری رفت، کمر کشور شکست. وقتی عروسم از پله های هلی کوپتر بالا رفت و جسد سوخته او را دید، فقط گفت: همه باید کمر همت ببندید و نبود او را جبران کنید، جای خالی او را پر کنید. من هم در اتاق فرمانده بودم که شیرودی آمد داخل. گفتم: تو باید جای احمد را برای ایران پر کنی، اما مواظب خودت باش که دیگر داغ تو را نبینم. شیرودی در جواب به من گفت: «بعد از احمد زندگی برایم معنی ندارد.» زیرا کشوری، شیرودی و سهیلیان با هم هم قسم شده بودند و اول سهیلیان شهید شد، 40 روز بعد، یعنی 15 آذر، کشوری و 5 ماه بعد هم شیرودی به شهادت رسید. مزار فرزند شهیدم در قطعه 24 بهشت زهرا است.

خانم سیلاخوری، هنگامی که سریال

تلویزیونی سیمرغ در دست تهیه بود و نوه شما یعنی فرزند شهید کشوری در نقش دوران نوجوانی پدر بازی می کرد چه احساسی داشتید؟

آن لحظه خیلی خوشحال شدم که با این برنامه ها، فعالیت و ایثارگری شهدا به مردم شناسانده می شود. آن کسی را که در نقش شهید کشوری بود واقعا مثل پسر خودم می دانستم. «مثل» که نه، خود احمد بود. لحظه ای که او را از نزدیک دیدم دوست داشتم که او را همچون پسرم مورد نوازش قرار دهم. افسوس که نامحرم بود و نمی توانستم. اما هم شیرودی و هم کشوری در سریال سیمرغ، واقعا «شیرودی» و «کشوری» بودند نه مثل آنها و نه نقش آنها.

آیا خاطره خوشی از همان روزهایی که

سریال سیمرغ پخش می شد دارید؟

بله، بهترین خاطره ما اطلاعمان از سفارشنامه ای بود که دست یکی از دوستان احمد مانده بود و او اسیر عراق شده بود و ما بعد از تماشای فیلم بود که خبردار شدیم چنین سفارشنامه ای بوده و خیلی خوشحال شدیم.

خانم سیلاخوری، ضمن تبریک به شم

به جهت انتخابتان به عنوان مرغدار گوشتی نمونه، لطفا از اشتغال خود به امر مرغداری نیز برای ما توضیح دهید؟

من کارم را از صفر شروع کردم و در واقع با این تلاش و کار می خواستم به وصیت فرزند شهیدم عمل کنم. او همیشه می گفت: اگر یک تخم مرغ می خوری باید سعی کنی که دو تا تخم مرغ تولید کنی. به هر حال با وجود پایین بودن کارم از نظر دانه و علوفه، اما کارم را تمام کردم، وام گرفتم و اقساط آن را به مرور پرداختم تا تمام شد. اگر مرغی را پیدا می کردم که مریض بود فورا آن را می کشتم و دفن می کردم. مرغداری را به طور کامل از نظر بهداشتی کنترل می کردم؛ به این طریق که جلوی در ورودی را آهک می ریختم که اگر ماشین برای حمل و نقل می آید و آلوده است از این طریق نتواند میکروب را وارد مرغداری کند. همچنین طرف شمال مرغداری را صنوبر کاشتم که با بزرگ شدن آنها تابستان سایه روی مرغداری می افتد و زمستان نیز ممانعت از ورود سرما می کند. همچنین سالن را به آب لوله کشی مجهز کردم و با این روشها بود که توانستم جلوی مرگ و میر فراوان مرغها را بگیرم و مرغها نیز در این شرکت که به نام «پرطلا» معروف است آن قدر قوی و پروار شدند که وقتی آنها را برای کشتن به دستگاهها می سپردم مسؤول دستگاه می گفت: این مرغها آن قدر درشت هستند که دستگاههای ما را خراب می کنند! در نهایت حدود 24 تن گوشت مرغ را تحویل تعاونی دادم که همین امر یکی از عوامل انتخاب من به عنوان مرغدار نمونه گوشتی بود.


بقیه در ادامه مطلب ...
[ دوشنبه 26 دی1390 ] [ 21:11 ] [ عطش ]
پدر شهیدان «هاشم، حسن، حشمت‌الله رضوان مدنی» با بیان اینکه دیدار مقام معظم رهبری غم شهادت 3 فرزند و دامادم را از دل‌مان برد، گفت‌: به حضرت آقا عرض کردم نه فقط من بلکه تمام مسلمانان برای شما دعا می‌کنند؛ شما رهبر تمام جهان اسلام هستید.

بقیه در ادامه مطلب ...
[ جمعه 16 دی1390 ] [ 15:56 ] [ عطش ]
حاشیه دیدار سرزده رهبر با خانواده شهدای گلستانی
 

بقیه در ادامه مطلب ...
[ جمعه 16 دی1390 ] [ 15:44 ] [ عطش ]
خداوندا اکنون که شروع به وصیت نامه نوشتن می کنم و از گذشته خویش پشیمانم و از کرده خویش توبه می کنم به عقب مى نگرم طوفانى را از گرد و غبار گناهها و معاصى پشت سرم برپاست و روانه و به مقابلم مى نگرم آتش خشم و عذابت را می بینم که به سویش می روم ولى هنوز به کرم تو امیدوارم. بالاى سرم را می نگرم. ابرى را مى بینم که همه جا را فرا گرفته است. امیدوارم که باران رحمتت بر من ببارد و گرد و غبار گناهانم را بشوید


شهیدی که به مادرش نوید بهشت داد

شهید فرشید فتح الهی

نام پدر :  ایوب

استان محل تولد : آذربایجان غربی

تاریخ تولد : 1345

دانشگاه : تبریز

رشته تحصیلی : مهندسی برق

مدرک تحصیلی : کارشناسی

محل شهادت : پاسگاه زید

تاریخ شهادت :  5/12/1365

 


بقیه در ادامه مطلب ...
[ جمعه 9 دی1390 ] [ 11:50 ] [ عطش ]

از شما عاجزانه استدعا دارم مرا ببخشید و حلال کنید، چون از خانه فرار کردم و به جبهه آمدم تا دین خود را به اسلام و شهدا ادا کنم.


ببخشید که از خانه فرار کردم

وقتی وصیت نامه رزمندگانی که سنشان به بالای 17 سال هم نمی رسد و شاید تحصیلات آنچنانی هم نداشته و اهل کتاب‌خواندن هم نبوده اند را می خوانیم با ترکیبی از کلماتی که هر کدامشان دنیایی از معنا و عرفان را به دوش می کشند مواجه می‌شویم. این دستونشته‌ها فقط یک جمله را به ذهنم خطور می دهند؛ این نوجوانان بزرگ تر از دهانشان سخن های نغز می گفتند.   

بسم الله الرحمن الرحیم                                         

وصیتنامه شهید محمود عباسی

قَاتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمُ اللّهُ بِأَیْدِیكُمْ وَیُخْزِهِمْ وَیَنصُرْكُمْ عَلَیْهِمْ وَیَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُّؤْمِنِینَ / با آنان بجنگید خدا آنان را به دست‏شما عذاب و رسوایشان مى‏كند و شما را بر ایشان پیروزى مى‏بخشد و دلهاى گروه مؤمنان را خنك مى‏گرداند  (14ـ توبه)

ای دل بکن بکوی شهیدان زیارتی / تا کی بفکر این زر وصال و عمارتی

جز آرزوی قبر حسین بر دلم نبود /  اینست راه عشـق اگـر با بصـارتی

با سلام و درود بر رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران و با سلام و درود بیکران به شهیدان .

پدر و مادرم! در حال رفتن به منطقه هستم . همه چیز را فراموش کردم :

ز شوق دوست سر و پای خود چنان گم کرد / که میانه دو شط آن امام تیمم کرد

اگر چیزی کم و کسر نوشته‌ام یا کسی را از قلم انداخته‌ام مرا ببخشید ...

دوستانی که قبلا با هم بودیم و شهید شده‌اند مرا صدا می‌زنند ...

از شما عاجزانه استدعا دارم مرا ببخشید و حلال کنید، چون از خانه فرار کردم و به جبهه آمدم تا دین خود را به اسلام و شهداء ادا کنم و به این دو مقصد یکی را برسم، یا زیارت قبر شش گوشه حسین یا همانند یارانش به فیض شهادت نائل گردم. دعا کنید با یاران امام حسین محشور گردم ...

دوست دارم با لباسی که شهید می‌شوم بخاکم بسپارید تا روز قیامت فرا رسد با لباس خونین سر از قبر در آورم ... همه ما مسئولیم و باید فردای محشر جوابگوی پیغمبر و ائمه و شهدا باشیم. برای غریبی و مظلومی اسلام گریه کنید که از همه طرف، خارج و داخل برای شکست او می‌کوشند. شما را بخدا دلتان برای اسلام بسوزد، نه برای شهداء. آنها آن راهی را که آرزو داشتند رفتند و رسیدند.

پدر و مادرم! از شما عاجزانه استدعا دارم مرا ببخشید و حلال کنید، چون از خانه فرار کردم و به جبهه آمدم تا دین خود را به اسلام و شهداء ادا کنم و به این دو مقصد یکی را برسم، یا زیارت قبر شش گوشه حسین یا همانند یارانش به فیض شهادت نائل گردم. دعا کنید با یاران امام حسین محشور گردم ...

ولی اسلام باید تا ابد زنده بماند. انشاالله تعالی ...

بعضی‌ها می‌گویند، اسلام به شما جوانان احتیاج دارد، باید کمک کنید.

خیر نظر بنده اینست که ما جوانان به اسلام احتیاج داریم، اگر بفکر آخرت خود بوده باشیم.

کوشش کنید هر چه می‌گوئید، عمل کنید.

سعدی هر چند سخن دان مصالح گوئی / بعمل کار برآید به سخندانی نیست

پدرم استاد مرادم

از راه دور دست های پینه بسته ترا می بوسم و همچنین دستهای مادرم را می بوسم. پدر جان هر گاه مرخصی می آمدم خیلی دلم می خواست خم شوم و دستهایت را ببوسم، متاسفانه رویم نمی شد. الحمدالله چند بار دست مادرم را بوسیدم، اکنون که این آرزو را با خود بگور می برم، امیدوارم با آن بزرگواری که در شما سراغ دارم مرا ببخشید و حلال کنید اگر چه خودسرانه به جبهه رفتم و شما را اذیت کردم، امیدم این است که گذشته را فراموش کنید و صمیمانه حلالم کنید، تا فردای قیامت  در محضر قرب حق تعالی رو سفید باشم. از خواهر عزیزم عذرخواهی کنید، چون نه برای عقدش نه برای عروسیش نتوانستم بیایم. و حتما او مهر خواهری را فراموش نمی کند و در عزای من شرکت می کند.

خواهشی دارم از آخرین حقوقی که از بسیج گرفته ام طبق رسمی که داشته ایم به او شاد باش بدهید و از او بخواهید حلالم کند و شاد باش را هر اندازه خودتان صلاح می دانید وکیل هستید بدهید.

بعضی‌ها می‌گویند، اسلام به شما جوانان احتیاج دارد، باید کمک کنید. خیر نظر بنده اینست که ما جوانان به اسلام احتیاج داریم، اگر بفکر آخرت خود بوده باشیم.

سلام مرا به بچه های مسجدمان برسانید و بگوئید حلالم کنند و برایم طلب مغفرت و دعا کنند. راستی اگر برادر خوانده ام رامین دریائیان آمد و چیزی خواست به او بدهید. خصوصا یک عکس می خواست. شاید رویش نشود بگوید، اگر از عملیات برگشت.

در ضمن حمید طبری و علی بهزادی خیلی حق به گردن من دارند، اگر چیزی خواستند به آنها بدهید، به عنوان یادگاری گرچه همه چیز از لوح خاطرم محو شده و یادم نیست. اگر کسی ادعای طلب کرد به او بدهید که زیر دین نمانم و اندازه ای هم  به فقیران واقعی بدهید تا برایم دعا کنند.

یا زیارت یا شهادت

خدایا به تو پناه می‌برم از نفسی که سیر نمی شود.

[ جمعه 9 دی1390 ] [ 11:37 ] [ عطش ]

راهیان :  سدالله فرجي نوري پدر سه شهيد دفاع مقدس در گفت‌وگو با خبرنگار ايثار و شهادت باشگاه خبري فارس «توانا» اظهار داشت: با شروع جنگ تحميلي در سال 1359براي حضور در جبهه اعلام آمادگي كردم و پس ازمدت كوتاهي اعزام شدم.
وي گفت: چون 3 فرزند پسر داشتم،‌ مي‌توانستم بيشتر در منطقه بمانم ولي پس از مدتي فرزند بزرگم يدالله كه 17سال داشت، به جبهه اعزام شد و من از منطقه بازگشتم.

*جبهه‌ها را خالي نگذاريد

وي در ادامه با بيان اينكه نخستين فرزندم، يدالله با فرمان امام خميني (ره) كه فرمودند «جبهه‌ها نبايد خالي باشد» در جبهه حضور يافت، گفت: او با 14 ماه حضور خود در عمليات خيبر در سال 1362 به شهادت رسيد؛ شهادت او و وصيتنامه‌اش سرآغاز راهي نو در زندگي ما بود؛ چرا كه او خطاب به برادرانش تأكيد كرده بود «برادران! سلاح مرا زمين نگذاريد» و چه زيبا ديگر برادرانش «محمدرضا و علي» به وصيت او را جامه عمل پوشيدند.

*فرزندم علي به وصيتنامه برادرش پاسخ داد

پدر شهيد با بيان اينكه فرزند دومش، محمدرضا 14ساله بود كه به جبهه اعزام شد، افزود: او پس از ثبت نام در بسيج محله (سعيد آباد شهريار) براي اعزام زود هنگام، شنا‌سنامه‌اش را دستكاري كرد تا بتواند به وصيت برادرش جامه عمل بپوشاند و با اسرار فراوان موفق به گرفتن رضايت‌نامه شد.
وي ادامه داد: محمدرضا براي رفتن به جبهه لباس‌هاي يدالله را از مادرش گرفت؛ او مي‌خواست با لباس‌اي برادر شهيدش به جبهه‌ برود.
اين پدر شهيد بيان داشت: لباس‌هاي يدالله براي محمدرضا بزرگ بود به خاطر همين خودش آن‌ها را كوتاه كرد و با همين لباس‌ها به ديدار برادر شهيدش رفت.
فرجي گفت: 4 ماه بيشتر طول نكشيد كه محمدرضا هم در منطقه ماهوت در عمليات بيت‌المقدس 2 به شهادت رسيد و پيكرش را پس از هفت سال به خانه آوردند.
وي در خصوص فرزند سومش،‌ علي هم گفت: علي چون سن‌اش براي حضور در جبهه كم بود، در وزارت كار مشغول به كار شد كه در حين مأموريت كاريش، تصادف كرد و به شهادت رسيد.

*فرزندانم گوي سبقت را از من ربودند

فرجي نوري از خاطرات خود از دوران دفاع مقدس اظهار داشت: چقدر لذت‌بخش بود وقتي براي ثبت نام به مراكز بسيج مي‌رفتم و فرزندان خود را مي‌ديدم كه زودتر از من براي ثبت نام مراجعه كردند و تنها نيازمند رضايت نامه من بودند؛ دست آخر هم همه‌شان با اسرار و گريه‌هاي فراوان رضايت‌نامه‌شان را گرفتند و مايه افتخار و خوشحالي است كه گوي سبقت را از من ربودند.
اين پدر شهيد خاطرنشان ‌كرد: ما با نگاه به اين رشادت‌ها و از جان گذشتگي‌ها در راه وطن و انقلاب اسلامي قدر نظام ولايي و سرمايه‌گذاري‌هاي عظيم مادي و معنوي را بدانيم.

[ یکشنبه 20 آذر1390 ] [ 5:4 ] [ عطش ]

رهبر معظم انقلاب اسلامي در آخرين شب سفر خود به شهر مقدس قم سال ۹۰ ، به منزل سه شهيد دفاع مقدس رفته و ايشان را مورد تفقد قرار دادند.


بقیه در ادامه مطلب ...
[ جمعه 18 آذر1390 ] [ 7:4 ] [ عطش ]
درباره وبلاگ

شبهای جمعه که میشه دلابهونه میگیره
هرکی میادسره یه قبر ازش نشونه میگیره

یکی سره قبر پدر یکی کنار مادرش
یکی کنار خواهر و یکی پیش برادرش


اما یه مادر، غمگین و آروم
میاد کنار شهید گمنام

یه جعبه خرما برای فاتحه خونی میاره
آروم میادمیشینه وسرروی سنگش میذاره

میگه توجای بچه امی گوش بده به حرفای من
از بس که اینجا اومدم درد اومده پاهای من

آخر نگفتی،کسی رو داری
یا که مثه من بی کس و کاری

مگه تو مادر نداری برای تو گریه کنه
غروب پنج شنبه بیاد به قبر تو تکیه کنه

غصه نخور من مادرت منم همیشه یاورت
نمیذارم تنها باشی مدام میام بالا سرت

از تو چه پنهون یه بچه دارم
چند سال از اون خبر ندارم

آخ که دلم برات بگه از پسرم یه خاطره
لحظه جبهه رفتنش،ساعتی که میخواست بره

از اون لباس خاکی و از اون کلام آخرش
هر قدمی میرفت جلو نگا میکرد پشت سرش

دیگه نیومد،رفت ناپدید شد
چشمام به دربه خونه سفید شد

دیگه از اون روز تا حالا منتظره زنگ درم
بس که دلم شور میزنه نصف شب از خواب میپرم

کاشکی بود و نگا میکرد یزید سرش رفت بالا دار
سزای اعمالشو دید،لکه ننگ روزگار

من مطمئنم الان اگر بود
سرگرم شادی از این خبر بود

اون شبی که نشون میداد صدام چشاشو بسته بود
رفتم تو فکر روزی که دل ما رو شکسته بود

روزای که میخندید و خونه ها رو خراب میکرد
روزای که با توپ و تانک دل ما رو کباب میکرد

روزای که مثه یه گرگ ما رو تو غم سهیم میکرد
روی گلا پا می گذاشت بچه ها رو یتیم میکرد

روزای که نمک میریخت رو زخم داغ پدرا
داغ برادر میگذاشت رو جیگر برادرا

الحمدالله دعام اثر کرد
سوی جهنم عزم سفر کرد...

بسه دیگه خسته شدی دوباره خیلی حرف زدم
با این که قول داده بودم اما بازم گریه شدم

خدا نگهدار پسرم فعلا ازت جدا میشم
شاید مسافرم بیاد زشته که خونه نباشم

با صد امید و آرزو مادر مفقودالاثر
بلندشدازکنارقبرشایدبراش بیادخبر

چند ساله مادر کارش همینه
خبر نداره بچه اش همینه...
امکانات وب